خسته دل

صفحه ای برای نگاشتن این روزهای زود گذر که زودی میان و زودی میرن

تولد دوباره جهان

 

 

چند روز پیش میخواستم این مطلبو بنویسم

با خوم گفتم شاید ...بالاخره وقتی در خونه دلمو باز کنم میام تو کوجه خودم و دلم میخواد رو دیوارای کوچه خودم با تراوشات اسپری ذهنم حرفمو بنویسمو وپاش وایسم

تا جایی که یادمه و خودمو شناختم هر سال این موقع ها که میشه منظورم شهادت امام حسن عسگری علیه السلام وآغاز امامت امام غائب از نظر صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف که میشه هوا بارونی میشه .

اولا با خودم گفتم بخاطر فصلی هست که توش هستیم .

اما کم کم به این نتیجه رسیدم مثل موقعی که قراره برامون مهمون عزیزی بیاد آدم خونشو  آب و جارو میکنه آسمون هم زمینو آب پاشی میکنه درختا گلها کوچه ها خونه ها کوچه ها خیابونا یه تولد دوباره و جهان خودشو آماده میکنه برای میزبانی بهترین ها.

حسودیم میشه به آسمون و زمین که منتظرن و من ...

   چه انتظار عجیبی! میان منتظران هم عزیز من چه غریبی!... عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت!... چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت!.... چه بی خیال نشستیم، چه کوششی..... چه وفایی؟.... فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی!!!

 

  

 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 19
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط خسته دل 

آب حیات عشق

سلام

امروز داشتم از جلوی پایگاه انتقال خون رد می شدم

دیدم بعضیا رفتن برای اهدای خون ....

خدا خیرشون بده آخه : اهدای خون یعنی اهدای زندگی

با خودم گفتم وقتی خون میدی یه مدت طول میکشه تا خون بدنت دوباره تامین بشه

کاشکی تو این مدت خون آدم خوب ساخته بشه که یاد شعر مولانا افتادم 

 

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

 آینه صبوح را ترجمه شبانه کن

ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو 

جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن

ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو 

شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن

 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 19
+ نوشته شده در  يکشنبه 9 بهمن 1390ساعت 2 قبل از ظهر  توسط خسته دل 

طناب

 

 
داستان درباره یک کوهنورد است که می‌خواست از بلندترین کوه‌ها بالا برود.
او پس از سال‌ها آماده‌سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد
 ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می‌خواست،
 تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی‌های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی‌دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره‌ها را پوشانده بود.
همانطور که از کوه بالا می‌رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد،
و در حالی که به سرعت سقوط می‌کرد، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه‌های سیاهی را در مقابل چشمانش می‌دید.
و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می‌گرفت.
همچنان سقوط می‌کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه  رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می‌کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.
و در این لحظه  سکون برایش چاره‌ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

«خدایا کمکم کن»
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می‌شد، جواب داد:

«از من چه می خواهی؟»
ـ ای خدا نجاتم بده!

-  واقعاً باور داری که من می‌توانم تو را نجات بدهم؟

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!



... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می‌گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست‌هایش محکم طناب را گرفته بود.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
و شما؟
چه قدر به طنابتان وابسته‌اید؟
آیا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.
هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده.
یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکیند که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را
 با دست راست خود نگه داشته است.


برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 16
+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن 1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط خسته دل 

کشتی بی لنگر

 

از خانه برون رفتم  مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مظمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کج می شد و مج می شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخند زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم زجان ودل

نیمی لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من

که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 28
+ نوشته شده در  جمعه 30 دی 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط خسته دل 

سر به زیر

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان گردنیم

اگر خنجر دوستان برده ایم

گواهی بخواهید اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سربلند وسری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

 


ادامه مطلب
برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 22
+ نوشته شده در  جمعه 30 دی 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط خسته دل 

پیاده

امروز وقتی داشتم از کوچه پرواز رد می شدم دیدم رو دیوار کاه گلی بغل کوچه یکی یه خطی به یادگار گذاشته

با خودم گفتم منم اونو رو دیوار کوچه خودم بنویسم شاید کسی رد شد و اونو دید

من تو را دوست دارم و تو دیگری را...

و در این میان همه مان چقدر تنهاییم.

سنگ هایی که من از عشق تو بر سینه زدم

کعبه ای میشد اگر خانه بنا میکردم.

ما شقایقهای باران خورده ایم.

سیلی نا حق فراوان خورده ایم.

ساقه ی احساسمان خشکیده است.

زخمها از تیغ طوفان خورده ایم.

تا چه بوده تا الان تقصیرمان؟

تا چه باشد بعد از این تقدیرمان

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 22
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی 1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط خسته دل 

تولدم مبارک

سلام

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافط ای شعر شب های روشن

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 32
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط خسته دل 

صفحه قبل صفحه بعد